آخرین صبح سال نود و هشت رو زود بیدار شدم و پنجره آشپزخونه رو باز کردمنفس کشیدم ..برای کبوترا پشت پنجره دونه گذاشتم به دعواشون سر دونه خوردن خندیدم و وقتی سیر شدن و رفتن دیدن جوونه زدن درخت توی کوچه
در سالروز تولد هفتاد و هشت سالگی بانو هایده ترانه ی گل سنگم بزرگوار رو گذاشتم رو ریپیت و برای همه اونایی که بیشتر از یک ماهه دلتنگ آغوش شون هستم باهاش هزار بار خوندم : گل سنگم گل سنگم ، چی بگم از دل